تحریم بلاگفا
وما یذکر الا اولو الباب
حرفهایی که بیان حق میکند ولی از زبان یک دانش آموز کمی متفکر
وما یذکر الا اولو الباب
سال هاست که صدای موشک وخمپاره نمی آید، صدای بسیجیان بی سنگر، صدای گردان های خط شکن کمیل و عمار و مالک نمی آید بوی عطر شهادت کمرنگ شده که دگر دیدها را نمی نوازد دگر فریاد های بلند و خط شکنانه آنچنان از دور دست و آهسته می آید که دریای دل ما را طوفانی نمی کند از در و دیوار شهر ما بوی مرگ و الرحمان می آید ظاهرمان رنگی دگر گرفته ،شاید اینها از رسیدن به آرمان هایمان باشد اما کی ما به این زندگی راضی بودیم شاید هم از شدت غم هایی باشد که به ما رسیده ، غم مردان کمیاب، فرماندهان بزرگ، مادران بی فرزند، غم جام زهردادن به امام ،غم از از دست دادن آن بت شکن ای که توانست دل های خفته ای را بیدار کند تمام اینها برای یک مبارز هرچند سنگین است اما در مقبل بار عظیم ای که از تاریخ بر دوشش نهاده و خون هایی که برای آن ریخته شده ناچیز است اما تاریخ گواه بر غم غربت نایب امام در امروز خواهد بود گواه غربتی که گریبان گیر تمامی معصومین و مصلحین اجتماعی در طول تاریخ بوده است و امروز به نوبه ای دیگر؛ عده ای هواپرست و خود پرست که نتوانسته اند چهره خود را پنهان کنند و باز غربت را گریبان گیر مرد دیگری کردند؛ کجایند حاج احمد متوسلیان ها، حاج ابراهیم همت ها،حسن باقری ها و سید مرتضی آوینی ها و هزاران هزار غیور مردی که از غضب الهی فریاد بر آورند و دل های اسیران دنیا را که روزی قرار پرواز داشتن را به پرواز درآورند و بال های بسته به دنیازدگی و روزمرگی و هوی نفس فردی و جمعی را بگشایند، خیلی چیزها را فراموش کرده ایم کجاست آن آرمان های جهانی ،کجاست آن یادهای الهی ،کجاست به دنبال امام زمان (عج) گشتن و در عمل بروز کردن ،کجاست و کجاست وکجاست....
ما کوچک و زمین گیر شده ایم؛ آری فرهنگ بی خیالی و بی حالی و راحت طلبی نفوذ کرده است دیگر حال جهاد نیست، جنگ هست اما حالش نیست ؛ حرف هست ، عمل نیست ؛ یاد وذکر هست اما دل آماده ؟
شاید این روند تدریجی بی خیالی و بی حالی و دنیا پرستی که در فرهنگ ما به جای مسئول بودن در برابرهمه اتفاقات والهی زیستن سالیانیست جا خوش کرده ، از نگاه ما به افرادی بر می آیدکه فکر می کردیم جلودارند وبایستی آنها در مقابل تحقق نیافتن آرمانهای انقلاب و انحراف از خط رهبری صدا بلند کنند و به میدان عمل آیند و پشت سر آنها ما به حرکت در آییم و البته بارها و بارها رهبرقلوبمان فریاد از این تهاجم خاموش بر آورد اما ماهمچنان منتظر نشستیم، مشکل ازهمین نگاه به افراد است که ما را منفعل کرده و شاید مسائلی دیگر ، اما اینها هیچکدام از غربت مولایمان سید علی خامنه ای(صلوات بر محمد و آلمحمد) کم نمی کند ما دیگر چگونه می توانیم دم از سربازی امام زمان (عج) بزنیم در حالیکه نتوانستیم سرباز خوبی برای نایب اش باشیم چگونه دم از ظهور بزنیم که هبوت به دنیا کرده ایم و راه نفسانیات را پیش گرفتیم.
هیهات که ما با این همه رهبرمان را رها نمی کنیم درست است که وظیفه مان را انجام ندادیم، توبه می کنیم هرچند که ممکن است در آینده هم نتوانیم تلاش داریم تا به هر صورت در این راه بمانیم و بتوانیم لیاقت سربازی امام زمان(عج ) را پیدا نماییم، ما بر خاسته ایم تا فتح قله ای دیگر از فرهنگ ولایت پذیری و انتظار را داشته باشیم ما به پا خاسته ایم تا آرمان الهی و هدف معصومین ،انبیاء و اولییاء و صلحا را ادامه دهیم و در پیروی از رهبری ، در گسترش و زمینه سازی ظهور هرچند ناچیز گام برداریم .
بار الها از تو می خواهیم ما را در راه ولایت زنده بدار و در راه ولایت بمیران و بر مامقدور فرما تا ما ناقابلان هم در زمینه سازی ظهور امام زمان (عج) نقشی داشته باشیم؛
آمده ایم که سر نهیم گر که نباشد سر ما لایق این مسیر دوست
برای ما نه وبلاگ مهم است نه فضای مجازی اینها بهانه ای اند تا از آن بتوانیم حرف هایمان را بزنیم البته این را می دانیم که هر ظرفی گنجایش و مقصودی دارد ؛ما نظراتتان را می بینیم ومی خوانیم حتی اگر پاسخی به حرف هایتان ندهیم.
این وبلاگ محلی برای دست نوشته های بچه های مسجد هدایت با نگاه های خاص خودشان در موضوعات مختلف است و انشاء الله امید است این نوشته ها برای خوانندگان و نویسندگان بهره ای داشته باشد و سود مند افتد
ومن الله التوفیق
سران فتنه که با هدف مظلوم نمایی و مجوز نگرفتن، درخواست ناقصی را برای دریافت مجوز راهپیمایی در روز 22 خرداد منتشر کرده بودند، پس از آنکه از جدیت وزارت کشور برای برسی درخواست مجوز در چارچوب قانون مطلع شدند، با علم به بدنه اندک و ریزش کرده خود پیش دستی کرده و از مهلکه برگزاری راهپیمایی با جمعیتی اندک آنهم به بهانه هراس از سرکوب مردم پاپس کشیدند، تا رسوایی ریزش بدنه، در روز 22 خرداد به پای لغو مراسم راهپیمایی نوشته شود.

به گزارش رجانیوز، در حالی که رسانه های انگلیسی و امریکایی حامی سران فتنه از ماه گذشته به صورت ویژه برنامه های خاصی را برای سالروز برگزاری انتخابات تدارک دیده بودند، این اقدامات و تلاش های سران فتنه هم نتوانست جمعیت قابل قبولی را در روز 22 خرداد و به بهانه سالگرد انتخابات برای اهداف سران فتنه به میدان بیاورد.
این در حالی است که پس از حماسه 9 دی و 22 بهمن، تحلیلگران از مرگ این جریان سیاسی در سطح بدنه اجتماعی آن خبر داده بودند.
با این حال گزارش های دریافتی رجانیوز از خبرنگاران خود در سطح شهر حاکی از آن است که تهران امروز یکی از آرام ترین روزهای خود را سپری کرد.
در حالی که تعداد 50 دانشجوی حامی موسوی در مقابل دانشکده فنی دانشگاه تهران به دنبال ایجاد برنامه و تدارک یک میتینگ گسترده بودند، بی توجهی دانشجویان دانشگاه تهران و حضور انبوه دانشجویان انقلابی سبب شد تا این برنامه راه به جایی نبرد. این در حالی است که سربازان این جریان در دانشگاه شریف حتی با حمله به دبیر سابق انجمن اسلامی مستقل این دانشگاه نیز موفق به اقدام خاصی نشدند.
در همین حال حضورپراکنده برخی از میلیشیای سبز در میدان انقلاب سبب ایجاد ترافیک در این محدوده پر رفت و آمد شهری شده بود. ولی بی اقبالی مردم به حرکات میلیشیای سبز سبب شد تا این جمعیت متفرق شوند.
گزارش ها از میدان هفت تیر نیز حکایت از جریان عادی ترافیک و مردم در این منطقه دارد.
این در حالی است که تلاش چند گروه ده نفره برای رسیدن به میدان انقلاب و خیابان انقلاب نیز ناکام مانده است.
گزارش ها از میدان ونک نیز حکایت از حضور پراکنده تعدادی از میلیشیای سبز در این میدان دارد اما این حضور نیز سبب نشده است تا حرکت وسائل نقلیه و ترافیک در این محدوده با مشکلی مواجه شود.
این شرایط در حالی است که اخلالی در سرویس های انیترنت و تلفن همراه نیز به وجود نیامده است.
بالاترین که هدایت آنلاین میلیشیای سبز را بر عهده دارد به دلیل بی اقبالی مردم و شکست پروژه 22 خرداد مشغول روحیه دادن به افراد با تحلیل های مختلف و بعضا مضحک است.
تلاش چند ماهه سران فتنه برای سازماندهی حرکت های اعتراضی در 22 خرداد در حالی بدون توجه مردم با شکست مفتضحانه ای روبرو شده است، که آنها با پیش بینی شرایط بوجود آمده احتمالی، از برگزاری راهپیمایی در این روز طفره رفته بودند.
این اقدام که در میان هواداران سران فتنه و رسانه های حامی از آن به عنوان تاکتیک یاد شده است، مشابه اقدامی است که فتحعلی شاه قاجار در زمان امضای قرداد ترکمانچای بکار برده است چنانکه گویند:
فتحعلی شاه پیش از امضا نمودن قرارداد ترکمنچای، درباریان را به نزد خویش فراخواند.
آنگاه با اعتماد به نفسی مثال زدنی گفت اگر شمشیر شاهنشاهی ام را از غلاف سمت راست بیرون کشم چه می شود؟
همه درباریان جملگی گفتند:
بدا به حال روس بدا به حال روس!
آنگاه فتحعلی شاه با لحنی سرشار از غرور گفت اگر خنجر شاهنشاهی ام را از غلاف سمت چپ بیرون کشم چه می شود؟
همه درباریان جملگی گفتند:
بدا به حال روس بدا به حال روس!
آنگاه شاهنشاه ایران دست بر غلاف برد و کمی شمشیر را بیرون آورد که ناگاه درباریان دست به دامان قبله عالم شدند در حالی که ملتمسانه می گفتند:
قبله عالم رحم کن به حال روس. این بار را رحم کنید!
آنگاه فتحعلی شاه شمشیر را به طور کامل درون غلاف کرد و سپس با اعتماد به نفسی مثال زدنی قرارداد ترکمنچای را امضا کرد.
نظر اسلام در باره ی آزادی :
ولی حال باید دید که اسلام با آزادی فکر و عقیده موافق است یا خیر اگر هست درباره ی آن چه می گوید؟
این جاست که ما باید فرق میان آزادی تفکر و عقیده را بیان کنیم ؛بهتر است که ابتدا ببینیم تفکر و فکر چیست؟تفکر یک قوه ای است در انسان ناشی از عقل داشتن انسان چون که موجودی عاقل است باید در مسائل تفکر کند انسان بنا بر آیه ی اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا انسا ن در ابتدا جاهل است ولی در هر زمینه ای تا حدودی استعداد دارد و وظیفه دارد که با تفکر آن استعداد را شکوفا کند این یعنی تفکر اسلام نه تنها مخالف این نیست که این را یک وظیفه میداند؛ چه قدر ما در افلا یتفکرون و افلا تعلمون و لعلهم یتفکرون و... در اسلام بنابر حدیث مشهور تفکر ساعة خیر من عبادة سنة،تفکر ساعة خیر من عبادة ستین سنة، تفکر ساعة خیر من عبادة سبعین سنةداریم که یک ساعت تفکر از یک سال ،شصت سال وهفتاد سال عبادت افضل است ودلیل این تغییر تعبیرات بنا بر نظر علما به خاطر نوع فکر کردن است .
گذشته از این ها شما در اسلام اصول و پایه های دین را باید خودت به آن برسی یعنی اصل اول باید موحد باشی ،چرا ؛چرایش را باید تو به دست آوری و فرق اسلام و مسیحیت اتفا قا در همین است که تو باید در اسلام خودت فکر کنی ولی مسیحیت می گوید این جا محدوده ی ایمان است نه محدوده ی عقل ! پس نظر اسلام درباره ی تفکر روشن شد.
واما عقیده چطور؟عقیده از ماده اعتقاد وعقد و انعقاد و... است (بستن) و این اعتقاد انسان ،مبنای دل بستن و پایه ی انعقاد روح انسان ممکن است بر مبنای تفکر باشد که می توان گفت همان تفکر است. ولی اکثر عقاید این طور نیست بلکه از روی احساسات است ،از روی تأ ثیر خانواده است ،از روی علائق است و... حب الشئ یعمی و یصم آن چه که انسان به آن دل بست چشم را کور و گوش را کر می کند مثل بت پرستها ،آیا شما میتوانید قبول کنید که آن ها با فکر به این جا رسیده اند که باید بت را پرستش کرد.این ها تماما بدون عقل و فکر بوده است مثلا فردی می خواسته است که رژیمی را به وجود بیاورد و به یک پایه واساس باطل نیاز داشته است می آید و یک رنگ ،نماد ،فرد اژدهایی را در بین مردم رائج می کند مرم هم اغفال می شوند بعد بچه های این ها می آیند از پدر و مادرها پیروی میکنند بعد از مدتی میشود مانند یک دیوار بتنی که با کلنگ هم نمی توان خرابش کرد . حالا با این باید مبارزه کرد یا نه باید با این جنگید یا نه یا باید آزاد بگذاریدش که هرغلطی دوست دارد بکند حال آنکه این عقائد مخالف آزادی فکر است فکر را می برد در زنجیر و تعصب و عقاید غلط را جایگزینش میکند. بله حالا می آیند و می گویند که انگلستان یک کشور صد در صد آزادی است هرکه هرچه را می پرستد دولت به او آزادی می دهد حتی وسیله هم برایش فراهم می کنند. اعلامیه ی حقوق بشر هم این اشتباه را دارد میگوید بشر از آن جا که بشر است محترم است (ماهم قبول داریم )پس چون بشر محترم است هر چه را که برای خودش انتخاب کرده باید محترم شمرد .عجبا !یعنی اگر بشر زنجیری هم برا ی خودش انتخاب کرد (برای آزادی فکرش) بگوییم آقا چون تو بشری با این که من میدانم این دروغ و خرافه است ولی محترم می شمارمش.خوب این محترم شماردن تو توهین به حیثیت انسانی اوست توهین به آزادی فکر اوست تو باید بیایی و این زنجیر را باز کنی.
کورش وقتی که به بابل رفت با این که خودش زردشتی بود ولی گفت که تمام معابد بت پرستی محترم است .شما از نظر سیاسی هرچه هم میخواهید اورا تمجید کنید ولی از نظر انسانی کارش تماما غلط بود زیرا اگر کسی بخواهد یک ملت را به زنجیر بکشد باید تکیه گاه اعتقادی اورا هم محترم بشمارد حال این که این کار از لحاظ عقلی و انسانی صد در صد غلط است.
کار صحیح کار ابراهیم بود که فکر آزاد داشت در حالی که تمام مردم شهرش کوچکترین بهره ای از فکرشان نبرده بودند .وقتی که تمام مردم را در زنجیر عقاید سخیف و تقلیدی که کوچکترین مایه ای از فکر نداشت گرفتار می بیند در روز عید می ماند و آن ماجرایی را که همه یمان شنیده ایم به وجود می آورد.کار او کار رسول الله است کار نص صریح قرآن است که فکر مردم را آزاد کرد وقتی که مردم شب بر می گردند و آن وضع را می بینند که بله تمام بت ها به جز بت بزرگ نابود شده اند برای اولین بار فطرتشان گفت که اینها که نمی توانند به جان هم بیفتند سرانجام ابراهیم را مقصر دانستند؟ و بعد از سخنان ابراهیم به قول قرآن فرجعوا الی انفسهم با خودشان به سخنان ابراهیم فکر کردند و به این نتیجه رسیدند که راست می گوید به این رجعوا الی انفسهم آزاد شدن فکر از عقیده می گویند این عمل انسانی است و ماهم قبولش داریم .
کار درست کار موسی بن عمران است کار خاتم الانبیا است آن چه را که به اصطلاح روشن فکران غربی می گویند آزادی برای بشر قرآن می گوید ویضع عنهم اصرهم و الاغلال التی کانت علیهم قرآن به آن می گوید زنجیر می گوید خدا را شکر کنید که خدا به وسیله پیغمبر این بارهای گران را از دوش شما برداشت این زنجیرهایی را که خودتان به دست و پای خودتان بسته بودید ،برداشت.
بنا براین بسیار تفاوت وجود دارد میان آزادی فکر و آزادی عقیده. اگر عقیده ای براساس تفکر باشد اسلام آن را قبول دارد وگرنه اصلا قبول نداریم .مثلا اسلام عقایدی را که بر مبناهای وراثتی یا تقلیدی یا از روی جهالت است هرگز نمی پذیرد و از آن جا که این عقیده غلط است و باعث آزاد نبودن فکر میگردد پس احترام به آن هم کاری بسیار ناپسند و غیر انسانی است و باید با این عقیده ی غلط مخالفت کرد. (4)
آزادی یک وسیله است یا یک کمال؟
یک مطلب دیگری که هست این است که بعضی بین هدف و وسیله اشتبا ه کرده اند آزادی برای انسان کمال است ولی آزادی «کمال وسیله ای»است نه «کمال هدفی»هدف انسان آزاد بودن نیست ولی برای رسیدن به کمالاتش باید آزاد باشد زیرا آزادی یعنی اختیار (بر اساس تفکر)و انسان در میان موجودات تنها موجودی است که خود باید راه خود را انتخاب کند.
پس انسان آزاد است ولی آیا حالا که آزاد است به کمال خود رسیده است یا آزاد است که کمال خودش را انتخاب کند؟با آزادی ممکن است که انسان به عالیترین کمالات و مقامات برسد و ممکن است به اسفل السافلین سقوط کند.
موجود مختار یعنی که ای انسان تو موجود عالم و بالغ هستی همه ی موجودات باید مجبور شوند مگر تو که اختیار داری (انا هدینا ه السبیل اما شاکرا اما کفورا)(5)ما تورا راهنمایی می کنیم این تو هستی که باید انتخاب کنی.
پس آزادی خودش کمال نیست وسیله ی کمال است یعنی انسان اگر آزاد نبود نمی توانست که کمالات را تحصیل کند چنانکه یک موجود مجبور شده نمی تواند به آن کمالات برسد پس آزادی« یک کمال وسیله ای» است نه یک «کمال هدفی».سر پیچی هم همین طور است این ها به این نتیجه رسیده اند که چون انسان آزاد است می تواند متمرد و عصیانگر باشد یعنی باید از همه چیز سر پیچی کند و چون برای سرپیچی ارزش ذاتی قائل شده اند نتیجه اش در این مکتب هرج و مرج است. خود شخص سارتر خیلی سعی کرده است که این تهمت را از خودش به دور نگه دارد ولی نمی تواند.آزادی یعنی نبودن مانع،جبر و هیچ قدرتی در سر راه یعنی من آزادم که راه کمال خودم را انتخاب کنم .
آیا آزادی کمال است ؟بدون شک چون اگر آزادی نباشد انسان نمی تواند به هدف خودش برسد خدا انسان را طوری خلق کرده است که از راه آزادی به کمال خودش برسد. و راه کمال غیر از این که قدم نهادن انسان با اختیار و آزادی باشد ممکن نیست جور دیگری طی شود همین قدر که اجبار آمد،دیگر این راه نرفتنی است .(6)
مقدمه:
از آنجا که آزادی مخصوصا آزادی بیان هم اکنون یکی از جنجالی ترین مباحث در علوم انسانی به شمار می رود به نظر می آید که مقایسه ی این موضوع از دو دیدگاه مختلف و تقریبا متضاد اسلام و غرب برای روشن شدن بسیاری از مسایل خالی از لطف نباشد .
قبل از هر چیز باید گفت که در این مقاله از اصول و دیدگاه ها ی اسلام و غرب در باره ی این موضوع استفاده می کنیم ولی زیر بنای صحبت نظریاتی است که هم در اسلام و هم در غرب به طور مشترک وجود دارد یعنی در اصل این مسائل در اسلام بوده است و حالا به خاطر این که تفکر بشر کمی رشد کرده است این مباحث برای بشر هم به اثبات رسیده است .
در این مقاله هدف ما تنها بیان دیدگاهها ی این دو مکتب در باره ی این موضوع نیست بلکه می خواهیم در آخر ببینیم که کدام یک از این دو مکتب حرفشان با تفکرات بشر هم خوانی بیشتری دارد و به طور کلی می خواهیم که نظر هر دو را ببینیم ،به چالش بکشیم و نتیجتا درست تر را شناسایی کنیم و برای بیان هر کدام از این دیدگاهها هم از کتب ،تفکرات و اعتقادات خودشان استفاده می کنیم تا جای ابهامی باقی نماند و نکته ی آخر این که برای هم قاموس شدن در تعریف آزادی بیان ابتدا باید تعریف درستی از آزادی ارائه شود که مستلزم این است که ابتدا درباره ی آزادی توضیح مختصری داده شود برای همین در ابتدای مقاله به بیان تعاریف آزادی می پردازیم.
«آزادی بیان»
طرح ایدئولوژی:
خوب است در ابتدای بحث و قبل از هر سخنی به یک نکته اشاره کرد و آن این که شما هر موضوعی را در علوم انسانی باید از یک ایدئولوژی معین بررسی کنید زیرا اگر بیاییم و به طور کلی یک مسئله را بررسی کنیم (مگر در بعضی مسایل که همه ی جهان برسر آن اتفاق نظر دارند)به نتیجه ای نمی رسیم برای مثال یک موضوع را از دو ایدئولوژی بررسی میکنیم تا حرف گفته شده اثبات شود:
روشنفکران غربی عقیده دارند که هیچ حکومت و قانونی حق ندارد که آزادی را از یک فرد بگیرد یعنی برای مثال یک خانم حق دارد با هر ظاهری که دوست دارد در خیابان بیاید و برود و... اما وقتی ما این موضوع را از ایدئولوژی اسلام بررسی می کنیم میبینیم که نظر اسلام در این باره چیز دیگری است اسلام می گوید :و به زنان با ایمان بگو دیده فرونهند و پاکدامنی ورزند و زیورهای خود را آشکار نکنند مگر آنچه که نمایان است؛(1)یعنی اسلام چون بعضی مسایل دیگر را نیز مانند کانون خانواده ها در نظر گرفته است و فقط به موضوعات سطحی نگاه نمی کند این گونه نظر می دهد حال ما برای این که در بحث بتوانیم به یک نتیجه ی قابل قبولی برسیم در همین ابتدا ایدئولوژی اصلی خود را معرفی کنیم ؛
از آنجا که هدف ما بررسی دو دید گاه اسلام و غرب در باره ی موضوع جنجالی آزادی بیان است پس عقل حکم می کند که از همین دو دیدگاه هم به این موضوع بپردازیم ولی به دلیل این که اسلام هم اکمل ادیان است و هم بسیاری از نظریاتش در مورد علوم مختلف برای بشریت به اثبات رسیده است در این پژوهش بر آنیم که از نظریاتی که هم در اسلام وجود دارد و هم عقل بشر آنها را می پذیرد برای زیر بنای صحبت استفاده کنیم و اگر یک حکم اسلام هم کمی نا مفهوم است آنرا تا حد توان روشن کنیم تا بتوان از آنهم برای زیر بنای بحث استفاده کرد
تعریف آزادی:
در ماده 19 حقوق بشر آمده است که «هر کسی حق آزادی عقیده و بیان دارد و حق مزبور شامل آن است که از داشتن عقائد خود بیمی نداشته باشیم.در کسب اطلاعات و افکار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسائل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد»(2)
نقطه ی شروع آزادی عقیده و دینی بی حد و مرز اروپایی کجاست؟
بخشی از این آزادی بی حد ومرز و افراطی که شما در امروز اروپا می بینید باز می گردد به عکس العمل یک جریان شدیدی که در تاریخ اروپا بوده است.جریانی است که ممکن است همه شنیده باشند:جریان و محکمه تفتیش عقاید.اینها قرنها در چنگال تفتیش عقاید بودند. در این زمان کلیسا یک حرفی می زد و می گشت تا ببیند که کسی بر خلاف حرف او حرف می زند یا نه و می گشت اگر که کسی بر خلاف نظر او نظر می داد به سخت ترین مجازات ها مجازات می شد مثلا کلیسا می گفت که خورشید به دور زمین می چرخد اگر کسی می گفت که این طور نبوده است کلیسا او را می گرفت و مجازات های سخت از فبیل زنده زنده سوزاندن و غیره می کرد شما اگر بیایید و تاریخ اروپا در قرون وسطی را بخوانید مشرق زمین در این زمینه نظیرش را ندارد .هر چه منبری ها بیایند و در منبر مبالغه کنند راجع به بنی امیه و بنی عباس و یا حتی حجاج بن یوسف از نظر فجیع بودن جنایت هرگز به پای اروپای قرون وسطی نمی رسد به پای اروپای امروز هم نمی رسد(شما ببینید اگر یک نفر در فرانسه لباس روحانی بپوشد و در ملأ عام تبلیغ اسلام بکند چه کارش می کنند) شما تاریخ آلبر ماله را بخوانید آن وقت متوجه می شوید می گوید که یک عده زن را به یک جرم بسیار کوچک زنده زنده آتش زدند؛چقدر دانشمندانی که به خاطر اظهار نظر در باره ی مسائلی که اصلا مربوط به دین و مذهب نمی شود مثل گردش خورشید و عناصر هستی کشته شدند ؛قهرا عکس العمل این تشدید ها این خواهد بود که بگویند هر کجا که اسم دین و مذهب پیش آمد بگوییم مردم آزاد باشند و هر کار که دوست داشتند بکنند ولو بخواهند گاو را پرستش کنند.
اما جهت دیگر این است که از نظر بعضی از فلاسفه ی اروپا دین و مذهب هرچه می خواهد باشد ؛می تواند بت پرستی باشد می تواند خداپرستی باشد این چیزی است مربوط به وجدان یک شخص تا این جا را قبول کرده اند که انسان بدون سرگرمی دینی نمی تواند زندگی کند همان طور که بدون سرگرمی هنری و شعری نمی تواند زندگی کند ولی اصلا حق و باطل و راست و دروغ ندارد به میل شخصی شما مربوط است خوب و بد آن به میل و پسند شما بستگی دارد یک مثال برایتان عرض می کنم :
اگر کسی از شما بپرسد که در میان رنگهای لباس کدام رنگ بهتر است؟هرکس جواب مطلق بدهد و بگوید که مثلا قرمز در میان رنگ های لباس بهترین رنگ است آدم جاهلی است زیرا در مسئله ی رنگها ذوق و سلیقه ها مختلف است شما باید از من بپرسید که به نظر تو کدام رنگ برای لباس بهتر مناسب تر است؟یا در میان خورشها هم همین طور است کسی نمی تواند که مطلق بگوید فلان خورش بهتر است هرکسی هر خورشی را که بپسندد برای او همان خوب است .ما به اینها می گوییم مسائل شخصی و سلیقه ای یعنی هرکه هر چه را بپسندد همان خوب است.در مسائل مذهبی آنها می دانند که انسان به یک راه سعادت نیازمند است به یک پرستش حق نیازمند است ولی چون نمی خواهند به واقعیتی برای دین و نبوت اعتراف کرده باشند و بگویند که یک پیغمبرانی از سوی خدا آمده اند و یک راه واقعی برای بشر نشان داده اند و سعادت بشر در این است که این راه را طی کند پس (به دروغ و در حالی که خودشان هم میدانند)می گویند ما نمی دانیم واقع و ریشه ی مذهب چیست ولی همین قدر می فهمیم که انسان بدون مذهب نمی توان زندگی کند و این جزو یکی از شرائط زندگی بشر است حالا می خواهد آن معبودی که گرفته خدا باشد می تواند عیسی مسیح باشد یا گاو یا فلز یا چوب و... باشد .نباید مزاحم افراد شد باید هرچه می خواهند انتخاب کنندهمان خوب است.و ایراد ما هم همین است می گوییم که طرز تفکر شما در باب دین غلط است آن دین مد نظر شما عقیده به آن آزاد است ولی(حرف ما منطق تر و جامع تر است) ما می گوییم دین یک راه واقعی برای سعادت بشر است در راه واقعی برای سعادت بشر نباید گفت که عقیده ی انسانی که بر مبنای تفکر نیست آزاد است (این عقیده را باید جلویش را گرفت تا فکر آزاد شود) باز هم مثال می زنیم: آیا شما هرگز میگویید که در باب فرهنگ و بهداشت عقیده آزاد است ؟آیا شما هرگز می گویید که نظر مردم راجع به بهداشت آزاد است اگر مردم منطقه بخواهند که ایدز یا تراخم داشته باشند آزادند شما می گویید که خودشان تراخم را انتخاب کرده اند یا مثلا شما می روید و از آنها اجازه می گیرید که اجازه هست که ما تراخمتان را معالجه کنیم یا از هر طریق ممکن که شده ولو گولشان بزنید یا دست و پایشان را ببندید می روید و آنها را معالجه می کنید و می گویید که من به این ها خدمت کرده ام خودشان نمی فهمند(مثل بچه ای که وقتی سرما خورده است و می خواهد بستنی بخورد مادرش به زور هم که شده نمی گذارد بخورد آیا شما می گویید که آزادی را از این بچه گرفته اند یا می گویید که چه مادر خوبی دارد که دارد به او خدمت می کند).
یا مردم دیگری فرهنگ نمی خواهند ولی شما می روید برایشان مدرسه باز می کنید؟چرا حقوق بشر که این قدر دم از آزادی می زند نمی آید و بگوید تعلیمات اجباری ضد حقوق بشر است و باید بر علیه آن قیام کرد؟بر عکس همین اعلامیه خقوق بشر می آید و در ماده بیست و شش تعلیمات را اجباری می کند زیرا می گوید این را سعادت بشر است بشر به زور هم که شده باید برای سعادت این را انجام دهد او اگر هم که نفهمد باید به زور او را به سعادت برد باید به زور به او خدمت کرد.
اما در باب دین و مذهب این را نمی گوید زیرا به قول خودشان می گویند که انسان یک نیازی به پرستش پیدا می کند و باید آن را به یک روشی تسکین دهد و هر چه را پرستش کند فرق نمی کند هر چه که شد این جاست که میان تفکر و عقیده تفاوت نمی گذارند و همین جاهم هست که دو ایرا د وارد می شود اولا که دین را نباید یک مسئله ی سلیقه ای مانند انتخاب رنگ لباس دانست زیرا به سعادت و شقاوت بشر مربوط است و ثانیا این که این دو انتخاب با هم فرق دارند یعنی اگر بشر یک تفکر از روی عقیده و بدون تفکر داشته باشد آن تفکر دیگر فرصتی برای عقل و فکرش باقی نمی گذارد.(3)
ادامه دارد....
تقلب در كنكور !!... هشدار به داوطلبان كنكور سراسری ...!! تقلب در كنكور
....:: حزب یا ستون پنجم ::....
-1«داوطلب محترم كنكور از هم اكنون به تمام دوستان و اقوام خود بگو نفر اول كنكور سراسری سال 88 هستی و بعد از اعلام نتایج كنكور بدون نگرانی از این كه نامت در لیست قبولشدگان نیست، با صدور یك بیانیه اعلام كن در كنكور تقلب شده است! ولی مواظب باش كه هرگز به دعوت سازمان سنجش برای اعتراض قانونی و بررسی ورقه های آزمون تن ندهی كه خیلی آبروریزی خواهد شد.
ستادمیرحسین موسوی»
بعدازظهر روز چهارشنبه 10/4/88 كه ارسال پیامك از طریق تلفن همراه بعد از مدتی توقف، دوباره آغاز شد، پیامك فوق از اولین پیامك هایی بود كه در سطح گسترده ای میان شهروندان مبادله می گردید. مضمون این پیامك اگرچه مضحك است ولی دقیقاً با ادعای آقای میرحسین موسوی درباره تقلب در انتخابات و خودداری عجیب و غیرقابل توجیه وی از مراجعه به مراكز قانونی برای پی گیری ادعای خویش، انطباق دارد. عجیب تر آن كه آقای موسوی در آخرین بیانیه خود دهها بار بر ضرورت قانون گرایی و مراجعه به قانون تاكید می ورزد تا آنجا كه می گوید «حتی جسد قانون هم» قابل احترام است!
این همه تناقض آشكار و برخوردهای چندگانه و متضاد با هیچ محاسبه منطقی و روال طبیعی و عاقلانه ای قابل توجیه نیست و درباره علت آن تنها دو احتمال وجود دارد بی آن كه احتمال سومی در میان باشد. احتمال اول آن كه آقای موسوی و اطرافیانش مبتلا به نوعی بیماری شده و نعمت عقل و اندیشه را از دست داده باشند و احتمال دوم آنكه آقای موسوی و برخی از اطرافیانش جنایات انجام شده را به عنوان یك «مأموریت» مرتكب شده باشند. این احتمال به اندازه ای قوت دارد كه نفی آن تقریباً ناممكن به نظر می رسد و نه فقط شواهد و قرائن موجود، بلكه اسناد و مدارك غیرقابل انكار فراوانی از این مأموریت بیرونی حكایت می كند و دراین باره فقط باید پرسید كدامیك از مواضع و عملكرد آنان با دستورالعمل های از پیش اعلام شده مقامات آمریكایی انطباق نداشته است؟! و كدامیك از خواسته های آنها با خواسته های 30 ساله و بارها تكرار شده آمریكا و متحدانش همخوان نبوده است؟! تقریباً هیچ!...
بی حساب نبود كه آمریكا، اسرائیل، اتحادیه اروپا، تمامی گروههای ضدانقلاب- بدون استثناء- مفسدان اقتصادی، كلان سرمایه داران غارتگر و... در حمایت از موسوی و دارودسته اش یقه چاك می كردند و تمامی توان سیاسی و رسانه ای خود را در پشتیبانی از این جماعت به كار گرفته بودند.
همین جا باید اشاره كرد، كسانی كه به خاطر سلیقه سیاسی خاص خود و بدون اطلاع از مأموریت بیرونی موسوی و حلقه اطراف او به وی رأی داده اند، حساب جداگانه ای دارند و همواره مورد احترام بوده و خواهند بود.
2- این روزها جریان آلوده ای كه براساس شواهد و اسناد موجود برای قانون شكنی، قتل مردم بی گناه، غائله آفرینی، غارت اموال عمومی و تضعیف اقتدار نظام اسلامی مأموریت بیرونی داشتند بعد از ناكامی توأم با رسوایی در اجرای ماموریت یاد شده، به جای آن كه توبه كنند و عذر تقصیر به پیشگاه خدا و خلق خدا آورند پرده دیگری از توطئه مورد اشاره را به میدان آورده اند.
روز یكشنبه 7 تیرماه 88 كیهان طی یادداشتی با عنوان «ارباب حلقه ها» به این مرحله از توطئه یاد شده اشاره كرده و آورده بود؛
«تبدیل توطئه شكست خورده اخیر به «آتش زیرخاكستر» و حفظ آن به عنوان «یك دمل چركین و نیشتر نخورده» برای آتش افروزی و فتنه انگیزی در آینده» مرحله دیگری از پروژه كودتای مخملی آمریكایی هاست. در همان یادداشت آمده بود كه این مرحله از توطئه یاد شده، در پی نا امیدی مركز توطئه از ادامه آشوب ها و افشای دروغ بزرگ تقلب در انتخابات! به اجرا گذارده می شود و هدف از آن زمینه سازی برای تشكیل یك حزب «اپوزیسیون» با شعار «نامشروع بودن» دولت دهم است.
این پرده از پروژه دیكته شده آمریكایی ها نیز همانگونه كه پیش بینی می شد، روز چهارشنبه 10/4/88 -یعنی یك روز بعد از اعلام قطعی و مستدل نتیجه انتخابات- با صدور بیانیه ای چند صفحه ای و با امضای- تاكید می شود كه فقط با امضای- میرحسین موسوی كلید خورد.موسوی در این بیانیه بی آن كه از قانون شكنی های پی درپی خود یاد كند، دهها بار بر ضرورت تن دادن به قانون و پی گیری مطالبات از طریق قانونی اشاره كرده و در نهایت به موضوع اصلی بیانیه پرداخته و از تشكیل یك حزب با شركت و حضور سایر اطرافیان خود خبر داده است!
نكته درخور توجه این كه موسوی یكی از اهداف حزب مورد نظر را «صیانت از حقوق و آرای پایمال شده مردم در انتخابات گذشته و از طریق انتشار مدارك و اسناد تقلب ها و تخلف های انجام گرفته و نیز رجوع به محاكم قضایی»! معرفی كرده و توضیح نمی دهد اگر اسناد و مداركی كه حاكی از تقلب در انتخابات! باشد در اختیار دارد چرا علی رغم درخواست چندباره مراجع قانونی از ارائه این اسناد خودداری ورزیده است؟! و چنانچه هیچیك از مراجع قانونی را قبول ندارد، اولا؛ چرا دم از قانون گرایی می زند؟ ثانیاً؛ چرا برای ریاست جمهوری در بستر قوانین همین نظام ثبت نام كرده و به رقابت پرداخته است؟ ثالثاً؛ چرا اكنون از مراجعه به همین مراجع قانونی سخن می گوید؟! و دهها تناقض دیگر كه بیرون از محدوده این نوشته محدود است.
3- موسوی اگرچه در بیانیه اخیر و پرتناقض خود، بخش دیگری از مأموریت دیكته شده بیرونی را -همانگونه كه از قبل پیش بینی شده بود- به اجرا درآورده است ولی این بیانیه با هدف دیگری نیز منتشر شده است كه فرار از مجازات قطعی به جرم قتل انسان های بی گناه، برپایی آشوب و بلوا، اجیر كردن اراذل و اوباش برای تعرض به جان و مال و ناموس مردم، همكاری آشكار با بیگانگان و ایفای نقش ستون پنجم آمریكا در داخل كشور و دهها جرم مشهود دیگر از جمله آنهاست. جنایات هولناك و خیانت آشكاری كه متهمان اصلی آن از جمله موسوی و خاتمی باید در دادگاهی علنی و در مقابل چشم مردم مظلوم و خونخواه پاسخگوی آن باشند.
4- تاسیس حزب تابع قوانین تعریف شده ای است كه سلامت سیاسی اعضای اصلی و تشكیل دهنده حزب از جمله شرایط آن است. بنابراین حزبی كه آقای موسوی در بیانیه اخیر خود از تلاش برای تاسیس آن خبر داده است نمی تواند قانونی باشد زیرا اعضای اصلی آن نظیر میرحسین موسوی و محمد خاتمی به ارتكاب جرایمی كه در بند پیشین مورد اشاره قرار گرفت متهم هستند. از این روی بعید نیست موسوی و حلقه پیرامونی او كه قانون ستیزی ویژگی شناخته شده و بارز آنهاست، حزب مورد نظر را بدون مجوز قانونی تشكیل دهند. در این صورت نام واقعی آن «ستون پنجم دشمن» خواهد بود، ترجمان دیگری از «آتش زیر خاكستر فتنه» و چاره آن، این سخن حضرت امیر علیه السلام كه چشم فتنه را باید كور كرد.
5- و بالاخره، انتخابات ریاست جمهوری دهم بدون كمترین تردید یك موهبت الهی بوده است. در جریان این انتخابات، پیوند اسلامیت و جمهوریت نظام با آرای 40 میلیونی و حضور 85 درصدی مردم به گونه ای حیرت انگیز به نمایش درآمد. چهره واقعی برخی از مدعیان كه آلودگی و استحاله خویش را طی سالهای متمادی از نگاه مردم پنهان كرده بودند بر ملا شد، این پالایش در حلقه های بالا به یقین با رویش در بدنه همراه است قانون ستیزی مدعیان اصلاحات و آشوبگری آنان معیاری خالی از ابهام برای كسانی بود كه فریب شعارهای قانون گرایانه و اصلاح طلبانه این جماعت را خورده بودند و...
«حکومت لازم است »
هم اکنون در بيشتر جوامع بشري حکومتي حاکم است . هم اکنون ما در جهان تقريبا جامعه اي بي حکومت نداريم و تمام کشورها حکومت دارند ولي نوع اين حکومت فرق دارد در اصل مي توان گفت که حاکم بودن يک حکومت واحد بر يک جامعه امري ضروري است.
اگر برفرض بر يک جامعه هيچ حکومتي حاکم نباشد چه خواهد شد؟ مي توان گفت حکومت سر منشأ اقتدار نظم قانون در يک جامعه ي سالم است اگر به طور علمي به اين موضوع نگاه کنيم خواهيم ديد که يک جامعه از هر نظر به مانند يک بدن است و همان طور که بدن يک مرکز سازماندهي و فرمانداري دارد يک جامعه نيز بايد داراي اين خاصيت باشد وما حکومت حاکمه را در هر جامعه مي توانيم به مرکز فرماندهي و سازمان بخشي آن جامعه تشبيه کنيم این تشبیه را در علوم انسانی برای بیان بسیاری از مسائل اجتماعی بیان می کنند .
حال در بدن مقدار زيادي اطلاعات در بين اجزاي مختلف و مغز رد و بدل مي شود و مغز همواره براي پيشبرد کارهاي بدن دستوراتي مهم و پيش پا افتاده به محل هاي مربوطه ارسال مي کند و در بدن هميشه ويروس ها (متخلفين )به وسيله ي مغز شناسايي و مجازات خواهند شد ؛در جامعه نيز همين گونه است همواره مقدار زيادي اطلاعات از گروهها و مردم به حکومت و اطلاعاتي نيز از حکومت به مردم ميرسد وانگهي در جامعه متخلفين از طريق حکومت گرفته و کارهاي لازم در برابر آنها انجام مي شود.
حال يک سوال پيش مي آيد که در بيشتر حکومت به عده اي ظلم ميشود پس چرا جامعه شناسان اين قدر وجود حکومت برايشان ضروري است ؟ در جواب ميتوان گفت در بيشتر جاها خق عده اي ضايع ميشود و اين به حکومت خيلي مربوط نمي شود ولي در عوض اگر بر جامعه حکومت حکم فرما نباشد ظلم قطع که نخواهد شد هيچ بلکه چندين برابر خواهد شد زيرا همواره عده اي متخلف در يک جامعه وجود دارند که در صورت نبود قدرت حکومت رعب آنها از بين خواهد رفت و تماما به عده اي ضعيف ظلم خواهند کرد.
پس نتيجه ي در آمده اين است که همواره حکومت لازم است و اگر اين حکومت با راي مردم باشد بهتر است ولي اگر با راي مردم هم نباشد مزايايش بر مضراتش ميچربد حتي اگر مانند حکومت هاي گذشته مستبدانه يا ارثي يا به قول امروزي ديکتاتوري باشد ولي بهتراست با نظر جامعه (دموکراسي )باشد و از آنجایی که رهبری و هدایت این جامعه را مغزی متفکر هم چون آیت الله العظمی خامنه ای بدست گرفته است می توان گفت مانند بدنی است که هر دستورش بر اساس یک منطق است بنابراین اعضای بدن باید فورا به آن عمل کنند ولی روشن نیست که چرا هنوز هم بعضی از فرمان ولی فقیه فرزانه ی این عصر پیروی نمی نمایند.
والسلام من اتبع الهدی
از وبلاگ برادر بسیجی حسین قدیانی:
دومین باری که صیاد را دیدم در خواب بود و دیشب خواب بابا را دیدم دوباره. نوری بهشتی در چهره داشت و داشت اسلحه اش را تمیز می کرد تا خواب دشمن را پریشان کند. ما حتی خواب مان هم سیاسی است. ما آنقدر جمهوری اسلامی را دوست داریم که خواب مان هم مثل راهپیمایی مان حکومتی است. خواب دیدن ما هم حکومتی است. ما در خواب هم مثل وقت بیداری ساندیس جمهوری اسلامی را می خوریم و از نظام دفاع می کنیم. ما در خواب هم نی ساندیس نظام مان را فرو می کنیم در چشم آمریکا. ما در خواب به جای خُرُ پف، پف می کنیم شمع نازک نارنجی اوباما را که ما را تهدید کرده به حمله. ما در خواب هم بیداریم و در خواب هم خواب دشمن را آشفته می کنیم. دیشب خواب بابا را دیدم که دوباره داشت به من می گفت؛ ظهور نزدیک است. دیشب بابا اکبر می گفت؛ زلزله بزرگی که می خواهد بیاید زمین لرزه تهران نیست، ظهور مهدی است. مهدی که بیاید کاخ سفید خواهد لرزید و ویلای جواهر ده خراب خواهد شد. بابا اکبر می گفت؛ تهران را شاید بلیه ای طبیعی بلرزاند اما کاخ سفید را حتما "مهدی فاطمه" خواهد لرزاند. مگر وقتی "محمد" آمد طاق کسری تکان نخورد؟ بابا اکبر می گفت؛ تعداد ریشتر زلزله تهران با تعداد گناهان ما نسبت مستقیم دارد اما با تعداد قطرات اشک ما بر این کشته فتاده به هامون بر حسین نسبت عکس دارد. قسم به خون سرخ بابا اکبر اگر زلزله هزار ریشتری هم در تهران بیاید ذره ای از محبت ریشه دار ما به اهل بیت کم نخواهد شد. فاطمه، فاطمه است حتی بعد از زلزله. ما شهید داده های "دشت عباس" هستیم و دست به دامان عباس؛ چه قبل از زلزله چه حین زلزله چه بعد از زلزله اما زلزله اصلی ولوله ای است که عباس در دل ما به پا کرده است و ما را اینچنین مقیم خرابات کرده است. "عباس من/ علم بگیر ای صاحب علم/ پشت حسین ز داغ تو سقا گشته خم/ ای یاس من/ عباس من/ بی تو عدو به سوی خیمه راهی گشود/ رنگ حرم/ پس از تو سقا گشته کبود/ ای یاس من/ عباس من". ولله هیچ زلزله ای قادر نیست علم عباس را به زمین بیاندازد. زلزله شاید بتواند زمین را بلرزاند اما علم عباس همچنان برافراشته است. این همه زلزله در جهان، ولی پرچم عباس همچنان بالاست و همچنان در اهتزاز است. هیچ زلزله ای ذره ای از محبت ما را به اهل بیت کم نخواهد کرد. زلزله، آن کاری است که یل ام البنین با دل ما کرده و ما را هوایی علقمه کرده. ما بعد از زلزله هم خطاب مان با "سقای دشت کربلا ابا الفضل" است؛ ای اهل حرم، میر و شیخ و خاتمی و علی اکبرهای قلابی خواستند علمدار انقلاب تنها بماند و زلزله بیاندازند در انقلاب اسلامی اما تو پشت و پناه ماه بودی و دستگیر حضرت آه. زلزله فتنه، دو هزار و پانصد ریشتر ماهواره داشت اما چون ماهپاره ما ریشه در دستان بریده تو داشت، حریفش نشد. ابا الفضل علمدار! خامنه ای را چه خوب نگه داشته ای. تهران ما را هم نگهدار. ما گنه کاریم اما تو نگهدار شهر ما باش. تو ما بدها را نبین. در همین شهر آلوده به دود، عده ای هستند که به مادرت "فاطمه کلابیه" درود می فرستند. هنوز هم در کوچه های شهر ما گلبرگ سرخ لاله هایی چون "غلام کبیری" بوی شهادت می دهد. گناهان ما را در این شهر نبین. خوبان ما در همین شهر برای برادرت حسین اقامه عزا می کنند. یادت هست که ما در همین شهر با چادر مادران مان خیمه می زدیم برای کودکان حسین؟ کل شهر ما هیئتی است که به دستان با هیبت اما بریده تو متوسل شده است. زلزله شاید زمین را بلرزاند اما توسل ما را به تو گزندی نخواهد رساند. آنها که به هوای نفس خود متوسل هستند اهل این دیار نیستند. اهل این دیار مادران شهید داده اند. مادر "شهیدان جنیدی" مثل مادر تو ام البنین چهار شهید تقدیم اسلام کرده است اما این کجا و آن کجا. همه ما فدای کوچک ترین برادر شهید تو در کربلا. من برادری دارم دینی که سه تن از برادرانش مثل سه برادر شهید تو به شهادت رسیده اند اما این کجا و آن کجا. همه ما فدای برادران شهید تو. ما آب نمی خوریم الا با ذکر "سلام بر حسین". ما کجا و شما کجا که در کنار علقمه این ذکر را گفتی اما باز هم تشنه ماندی تا ما را از معرفت سیراب کنی. کل یوم عاشورا حتی روز زلزله. کل ارض کربلا حتی زمینی که بلرزد. نه، زلزله حریف عشق ما به شما نمی شود ای باب الحوائج. دیشب در خواب دیدم بابا اکبر سربند بسته بود به پیشانی و داشت نوحه تو را می خواند؛ "گفت با مشرکین/ ساقی لب تشنگان/ می کنم یاری سرور آزادگان" و از خواب که بلند شدم دیدم موذن دارد اذان می گوید به اذن تو. وضویی ساختم با همان آب که از یتیمان برادرت دریغ کردند. به نماز ایستادم با همان مُهری که ممهور به خاک کربلاست و در سجده پیشانی ام از باقیمانده خون حسین، سرخ شد. سجاده ام چفیه پدرم است که بوی عرش می دهد. من تسبیحات اربعه را با زنجیر پلاک پدرم محاسبه می کنم و نشانی نمازم همین پلاکی است که اول جنگ باریک بود و آن شب جاده "اهواز – خرمشهر" تاریک بود و پدرم متوسل شده بود به نور ماه قمر بنی هاشم و پشت لباس خاکی اش نوشت؛ "می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم". و رفت و دیگر برنگشت. بال پروانه سوخت. اشک شمع در آمد. پدرم کلا پانزده روز جبهه بود و برای شهادت عجله داشت و عده ای اگر هزار سال دیگر هم در جبهه می ماندند شهید نمی شدند و عجله داشتند برای صلح برای اینکه اتوبوسی که پدرم را به جبهه برده بود توقیف کنند و به موزه بسپارند. تیر دشمن درست خورد به گلوی پدر من و فریاد بابا اکبر را آغشته به خون کرد. تیر، حنجره پدرم را درید ولی فریادش را نتوانست و "آقا" همین چند روز پیش درست روی همین حنجره، نه هیچ کجای دیگر عکس، جمله قشنگی نوشت؛ لابد با همان خوکار معروفش که مثل آسمان، آبی است و مثل دریا گاهی موج دارد گاهی آرام است گاهی طوفانی است. گاه آفتابی و گاه بارانی است و بارانی پدرم جلوی آب باران را گرفت اما نتوانست جلوی خونش را بگیرد و خون از حنجره فواره زد و چهار شنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی حکومتی 9 دی به جای بنزین از همین خون در باک پاک خود ریخت. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی دوگانه سوز نیست و فقط خدا را می پرستد و فقط با خون سرخ شهدا روشن می شود و فقط یک فرمان دارد که آن هم دست خامنه ای است و فقط بیمه عباس است. سبز رنگ مقدس لباس پدرم در جبهه بود که وقتی روی خاک افتاد خاکی شد اما خود پدرم وقتی روی خاک جنوب افتاد افلاکی شد و حالا با حسین همسایه دیوار به دیوار شمالی ترین جای بهشت است و گاهی که به خواب من می آید بوی کربلا می دهد بابا اکبر. ما در مشام مان حتی در عالم خواب هم بوی کربلا می آید. این رایحه هم حکومتی است. لایحه نیست که دولتی باشد. چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی عده ای می خواهند آن را به بخش خصوصی واگذار کنند و به این بهانه فرمان آن را از "آقا" بگیرند و بسپرند دست آقا زاده ها. نه، "بیت رهبری" خانه ای در انتهای خیابان کاخ نیست؛ خانه ای در ابتدای خیابان فلسطین است. کاخ، محل سکونت علی اکبرهای قلابی در شمال شهر است و بیت رهبری خانه ساده ای در جنوب فلسطین است که به کودکان قدس، امید رهایی می دهد و پلاک این خانه همان پلاک پدر من است در "الی بیت المقدس". کاخ نشینان می خواهند خون پدر مرا به بخش خصوصی واگذار کنند و به ندا هم بگویند "شهید". ما فقط یک "ندا" می شناسیم؛ ندای "هل من ناصر حسین" که یک ندای حکومتی است و هرگز به بخش خصوصی واگذار نمی شود. با اینها باشد ولایت فقیه را هم به بخش خصوصی، به بخش خصوصی که نه، به سران فتنه واگذار می کنند. "شهادت" را اگر به بخش خصوصی واگذار کنیم به قصه ای پر غصه تر از جام زهر ختم می شود و چیزی از آن به مردم نمی رسد. تا وقتی حاکم "علی" است، یعنی تا وقتی سایه حضرت سید علی بر سر ماست، شهید شدن ما هم یک امر حکومتی است. بابا اکبر یک شهید حکومتی بود و من دارم از خونش استفاده ابزاری می کنم به نفع اصل حکومت تا سران فتنه را رسوا کنم. بابا اکبر گاه گاهی افتخار می دهد و به خواب من می آید و من بعد از اینکه از خواب بیدار می شوم می بینم با همان اتوبوسی که چهارشنبه ما را آورد راهپیمایی دارد بر می گردد بهشت، "قطعه 26" و از پنجره اتوبوس برایم دست تکان می دهد؛ آن هم با چه دستی، با دستان بریده عباس. پشت شیشه عقب این اتوبوس چه جمله قشنگی نوشته شده؛ "رفع الله رایت العباس".
(کتاب قطعه 26 با این دل نوشت تمام می شود. شاید بهتر این بود که طبق روال این متن را هم به روزنامه وطن امروز می دادم اما دوست دارم این دل نوشت یک نوشته حکومتی باشد و هر که به این حکومت تعلقی دارد از آن استفاده کند)
ندا آقا سلطان در این سناریوی خود همکاری می کرده و پس از اینکه همراه با آرش حجازی و استاد موسیقی خود وارد آمبولانس برای عزیمت به بیمارستان می شده توسط منافقین کشته می شود.
در این سخنرانی های ما هم گاهی حرف خوبی در گوشه و کنار هست. منتها غالبا دقت نمی شود و همین طور ناپدید می گردد.
دلم آتش گرفت... همین...

این خاطره هم خواندنی است.
محمدرضا سرشار طی یادداشتی خاطرهاي از ديدار رضا ميركريمي- نويسنده و كارگردان سينما - با رهبر انقلاب را نقل كرده است:
حدود دو سال پيش، در سفري به مشهد، با آقاي رضا ميركريمي - نويسنده و كارگردان سينما - همراه شديم. در راه، صحبت از ساده زيستي رهبر انقلاب - حضرت آيتالله خامنهاي - شد. آقاي ميركريمي خاطرهاي از رهبر معظم انقلاب تعريف كرد كه بسيار جالب و روشنگر بود. به نظرم رسيد بيان آن، براي ديگران نيز بتواند روشنگر برخي مطالب باشد.
آقاي ميركريمي ميگفت(نقل به مضمون):
"هر وقت در جريان كار و زندگي زياد به من فشار [رواني ] وارد ميآيد، در هر مرحلهاي كه باشم، همه چيز را رها ميكنم و - گاهي از همان سر كار - تلفني به خانه ميزنم و يك راست به فرودگاه ميروم. همان جا بليطي تهيه ميكنم و عازم مشهد ميشوم. آنجا زيارتي[و درد دلي] با امام رضا (ع) ميكنم و آرام ميشوم، و برميگردم.
يك بار - در يكي از همين سفرها - توي هواپيما نشسته بودم و در خودم بودم كه ديدم در قسمت جلو هواپيما انگار وضعيت متفاوتي است. به اين معني كه، كساني را ميديدم كه از جاهاي مختلف هواپيما، يكي يكي به قسمت جلو ميرفتند. آنجا كنار يكي از صندليها مينشستند. با شخصي كه روي آن صندلي نشسته بود چيزهايي ميگفتند و ميشنيدند. بعد، خوشحال و راضي، برميگشتند و سر جايشان مينشستند.
كنجكاو شدم بدانم قضيه چيست. از يكي از كساني كه از آنجا برميگشت، موضوع را پرسيدم. گفت: كسي كه آنجا نشسته، مقام معظم رهبري است.
هم بسيار تعجب كردم و هم خوشحال شدم. به قسمت جلو هواپيما رفتم و از فردي كه معلوم بود محافظ است پرسيدم: ميشود رفت، با آقا صحبت كرد؟ گفت: بله. قدري صبر كن تا كسي كه پهلوي آقاست، صحبتش تمام شود.
از فرصت استفاده كردم و پرسيدم: چرا آقا با پرواز عمومي به مشهد ميروند؟! گفت: آقا فقط سفرهاي رسمي دولتي را با پرواز اختصاصي ميروند. سفرهاي شخصي [كه عمدتا هم سفر زيارتي به مشهد است ] را مثل همه مردم، با پروازهاي عمومي ميروند.
پرسيدم: يعني ميروند برايشان بليط هم ميخريد؟! گفت: بله. مثل همه مسافرهاي معمولي، برايشان بليط ميخرند. بدون اطلاع يا تشريفات خاص، ميآيند سوار هواپيما ميشوند و راهي مي شوند. تازه توي هواپيماست كه خدمه پرواز و مسافران، متوجه حضور ايشان ميشوند.
صبر كردم تا صحبت نفر قبلي تمام شد. جلو رفتم. خودم را معرفي كردم و .... "
با خود گفتم: از كسي كه عمري را به سادگي و با حداقل امكانات مادي زيسته و اكنون رهبري انقلابيترين نظامهاي سياسي - و البته مذهبي - جهان را بر عهده دارد، جز اين همه ملاحظه و دقت در استفاده از بيتالمال و قائل شدن مرز و تفاوت بين كار شخصي و كار حكومتي نيز انتظار نميرود. كاش ديگر مسئولان نظام، خاصه آنان كه اين لباس مقدس را - كه در حقيقت لباس رسول اكرم (ص) است - بر تن دارند هم، لااقل نصف ايشان، در رعايت مسائل مالي و امكانات بيتالمال، خدا را در نظر ميگرفتند و تقوا ميورزيدند.
دلم دوباره آرام گرفت...
بر گرفته از وبلاگ حسین قدیانی